تبلیغات
پاییز چشم تو
پاییز چشم تو

لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است

و چشم هایت شعر سیاه گویایی است

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت

چو قله های مه آلود محو و رویایی است

چگونه وصف کنم هیات غریب تو را

که در کمال ظرافت کمال والایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم

گشوده بال تر از مرغکان دریایی است

شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم

که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم

که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است

 

نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت

چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است

تو -باری- اینک از اوج  بی نیازی خود

که چون غریبی من مبهم و معمایی است

پناه غربت غمناک دست هایی باش

که دردناک ترین ساقه های تنهایی است


نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390 ساعت 09:38 ب.ظ توسط سعید نظرات | |




آنقدر این جوی خفته و این آب آسیمه بگذرد

که ما نباشیم و دیگران بگویند:
- روز است هنوز و روز رازدارِ هنوز است هنوز!


که هنوزه‌ی کوچه‌ی کلمات از اصواتِ استعاره بی‌نام است،
و زمان از قیدِ فعلِ خویش، عبورِ موصوف مرا نمی‌داند،
که "ف" همیشه حرفِ آخر حرف است،
اما سرآغاز فلسفه نیست

سید علی صالحی ...

نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390 ساعت 04:33 ب.ظ توسط سعید نظرات | |




دریا صدا که میزندَم وقت کار نیست
دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست

پر می کشم به جانب هم بغضِ هر شبم
-آیینه ای که هیچ زمان اش غبار نیست-

دریا و من چقدر شبیه ایم هر چه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی یِ این روزگار نیست

***
امشب ولی هوای جنون موج می زند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

ای کاش از تو هیچ نمی گفتم اش ببین
-دریا هم این چنین که منم بردبار نیست-

************************************


دریا شده است خواهرومن هم برادرش

 شاعر تراز همیشه نشستم برابرش

خواهرسلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف كنم هرغزل كه ما...
باهم سروده ایم جهان كرده ازبرش

خواهر،زمان،زمانِ برادر كشی است
باز شاید به گوشها نرسد بیت آخرش

با خودمرا ببركه نپوسد دراین سكون
شعری كه دوست داشتی ازخودرهاترش

دریا سكوت كرده ومن حرف می زنم
حس می كنم كه راه نبردم به باورش

دریا! منم همو كه به تعداد مو جهات
با هر غروب خورده بر این صخره هاسرش

هم اوكه دلزده است به اعماق و،كوسه ها
خون می خورنداز رگ درخون شناورش

خواهر، برادر تو كم از ماهیان كه نیست
خرچنگها مخواه بریسند پیكرش

دریا سكوت كرده ومن بغض كرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

************************************


نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند 1390 ساعت 12:42 ب.ظ توسط سعید نظرات | |



استشمام می کنم بوی عودی را
که سالهاست از عزای رفتنش روشن ساخته ام

بود......رفت....و اکنون عود
که هست

چه لباس سیاهی به تن کرده است
عود

اما بوی کهنگی لباس خاطرات گذشته را نمی دهد
لباس سیاهش
می سوزد و می تراوانَد نفسش را عود
از هُرم نفسهایش پیداست
که می سوزد و می سازد
با هق هق خاطرات گذشته ام
و همچنان که می سوزد
عود

این یار دیرین

ملودی رنگین تَراوشاتَش
 دفترچه ی خاطرات خاک خورده ی ذهنم را
لگدمال می کنند


ای یار دیرین
استشمام می کنم بوی تو را
که سالهاست از عزای رفتنش روشنت ساخته ام

سعید - دی 90


نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت 12:02 ب.ظ توسط سعید نظرات | |

مادر برایتان غزل جایی ندارد

حتی زبان در خوبی ات راهی ندارد

اما برایت می سرایم این غزل را

زیرا که این دل جز تو ماوایی ندارد

هم پایِ هر روزِ غزل جنت گوارات

حقا که جنت چون تو همتایی ندارد

دستان پرمهرت اگر همراه من باشد

پاهایم از این راه پروایی ندارد

بنشین کمی تا پای مهرم پا بگیرد

پاهای عریانی که نه...نایی ندارد

وقتی تمام باغ ها از نام تو پر شد

طوفان دگر بر باغ معنایی ندارد

حی الی المادر که از گلدسته پیچید

یعنی اذان در آن زمان جایی ندارد

تحلیل واج های تو عمری دراز و....

تقلیل این عمری که ابقایی ندارد

سعید - بهمن 90


نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت 11:18 ق.ظ توسط سعید نظرات | |


من از تو میمردم

اما تو زندگانی من بودی

 

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی میپیمودم

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

 

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

وقتی که شب مکرر میشد

وقتی که شب تمام نمیشد

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

 

تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما

تو با چراغهایت میآمدی

وقتی که بچه ها میرفتند

و خوشه های اقاقی میخوابیدند

و من در آینه تنها میماندم

تو با چراغهایت میآمدی ....

 

تو دستهایت را میبخشیدی

تو چشمهایت را میبخشیدی

تو مهربانیت را میبخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را میبخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

 

تو لاله ها را میچیدی

و گیسوانم را میپوشاندی 

وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند

تو لاله ها را میچیدی

 

تو گونه هایت را میچسباندی

به اضطراب پستان هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را میچسباندی

به اضطراب پستان هایم

و گوش میدادی

به خون من که ناله کنان میرفت

و عشق من که گریه کنان میمرد

 

تو گوش میدادی

اما مرا نمیدیدی

فروغ فرخزاد

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت 10:46 ق.ظ توسط سعید نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


?